تبليغاتX
سو تیامی

نوشته شده توسط سو تیام در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 12:12 | لینک ثابت |

خدایا
نوشته شده توسط سو تیام در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 12:12 | لینک ثابت |


من مي خواستم تو به من عادت نکني، من به تو عادت کردم

مي خواستم تو عاشقم نباشي، من عاشقت شدم

مي خواستم برات مثل بقيه باشم، تو برام از همه مهم تر شدي

مي خواستم هيچ وقت سکوت نکني، من سکوت کردم

مي خواستم هيچ وقت آزارم ندي، خودم تا حد توان آزارت دادم

مي خواستم با تو مثل گذشته ام عهد نبندم،اما خودم سر عهد نبسته موندم

مي خواستم تا هميشه بهم خوبي کني،من به تو بدي کردم

مي خواستم بري دنبال زندگيت، اما تو همه ي زندگيــــم شدي

دوستت دارم حتي اگر قرار باشد شبي بي چراغ، در حسرت يافتنت تمام پس كوچه ها را زير باران، قدم بزنم. مرا فراموش مكن.

نوشته شده توسط سو تیام در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 12:10 | لینک ثابت |


دل من همی داد گفتی گواهی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
                            برای عشق مبارزه کن ولی هرگز گدایی مکن
عشق را نميتوان خريد پس برای انکه بدستش آوری کوشش کن
عشق به هر چیزی شیرین است عاشق کسي بودن و یا عاشق به خدا بودن از همه شیرین تر است
عشق غالبا یک نوه عذاب است اما محروم بودن از آن مرگ است
نوشته شده توسط سو تیام در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 12:9 | لینک ثابت |


چه عمری گذشت تا باورمان شد ,آنچه که باد برد ما بودیم



عشق

هيچ کس ويرانيم را حس نکرد

وسعت تنهائيم را حس نکرد

در ميان خنده هاي تلخ من

گريه پنهانيم را حس نکرد

در هجوم لحظه هاي بي کسي

درد بي کس ماندنم را حس نکرد

آن که با آغاز من مانوس بود

لحظه پايانيم را حس نکرد!! 

گریه کنم یا نکنم؟

ax

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید

تو می روی و آینه پر می شود از بی کسی

از من سفر می کنی و به مرگ قصه میرسی

ببین که آب می شود قطره به قطره قلب من

مرگ من و قصه ماست فاجعه جدا شدن

تو جامه دان پر می کنی من خالی از جان میشوم

یک لحظه در چشمم ببین ؛ببین چه ویران میشوم

بعد از تو با من چه کنم؟با من بی پناه من؟

کجای شب پنهان شوم ؟کجای این عاشق شکن؟

تو میروی وجان من گور ترنم میشود

خورشیدی که داشتم من؛ در شب من گم میشود

چیزی نگو به آینه؛ به رازقی حرفی نزن

برای بار آخرین تنها نگاهی کن به من

گریه کنم یا نکنم آخر ماجرا رسید

گریه کنم یا نکنم قصه به انتها رسید......

نوشته شده توسط سو تیام در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 12:2 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط سو تیام در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 16:1 | لینک ثابت |

ادمک
  ادمک اخر دنیاست بخند...ادمک مرگ همین جاست

   بخند...دست خطی که تو را عاشق کرد،شوخی

   کاغذی ماست بخند...ادمک خر نشوی گریه کنی،کل

   دنیا سراب است بخند...آن خدایی که بزرگش

    خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند...

     كي ميايي دلم برات تنگ شده

   ديگه نمي زارم تنها بري مسافرت مثل خودت

نوشته شده توسط سو تیام در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 15:37 | لینک ثابت |


وقتی میای صدای پات


از همه جاده ها میاد

 
انگار نه از یه شهر دور


که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا میشه


لحظه ی دیدن میرسه


هرچی که جاده است رو زمین


به سینه ی من میرسه


آی...

ای که تویی همه کسم


بی تو میگیره نفسم


اگه تورو داشته باشم


به هرچی میخوام میرسم


به هرچی میخوام میرسم

عزیزترین سوغاتیه


غبار پیراهن تو


عمر دوباره ی منه


دیدن و بوییدن تو

نه من تورو واسه خودم


نه از سر هوس میخوام

 
عمر دوباره ی منی


تورو واسه نفس میخوام

ای که تویی همه کسم


بی تو میگیره نفسم


اگه تورو داشته باشم


به هرچی میخوام میرسم


به هرچی میخوام میرسم

وقتی میای صدای پات

 
از همه جاده ها میاد


انگار نه از یه شهر دور


که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا میشه


لحظه ی دیدن میرسه


هرچی که جاده است روزمین


به سینه ی من میرسه


آی...

ای که تویی همه کسم


بی تو میگیره نفسم


اگه تورو داشته باشم


به هرچی میخوام میرسم


به هرچی میخوام میرسم

نوشته شده توسط سو تیام در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 15:46 | لینک ثابت |


وقتی میای صدای پات


از همه جاده ها میاد

 
انگار نه از یه شهر دور


که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا میشه


لحظه ی دیدن میرسه


هرچی که جاده است رو زمین


به سینه ی من میرسه


آی...

ای که تویی همه کسم


بی تو میگیره نفسم


اگه تورو داشته باشم


به هرچی میخوام میرسم


به هرچی میخوام میرسم

عزیزترین سوغاتیه


غبار پیراهن تو


عمر دوباره ی منه


دیدن و بوییدن تو

نه من تورو واسه خودم


نه از سر هوس میخوام

 
عمر دوباره ی منی


تورو واسه نفس میخوام

ای که تویی همه کسم


بی تو میگیره نفسم


اگه تورو داشته باشم


به هرچی میخوام میرسم


به هرچی میخوام میرسم

وقتی میای صدای پات

 
از همه جاده ها میاد


انگار نه از یه شهر دور


که از همه دنیا میاد

تا وقتی که در وا میشه


لحظه ی دیدن میرسه


هرچی که جاده است روزمین


به سینه ی من میرسه


آی...

ای که تویی همه کسم


بی تو میگیره نفسم


اگه تورو داشته باشم


به هرچی میخوام میرسم


به هرچی میخوام میرسم

نوشته شده توسط سو تیام در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 15:46 | لینک ثابت |


سلامکسی که تو دلم درخشید

 من دیگه دوستت ندارم!!! ببخشید

 بهتره که ، نپرسی علتش رو

 چون که خودت ندادی فرصتش رو

 بهتره این نامه آخر باشه

 فکر کنم این واسه ما بهتر باشه

 من واسه اون کسی که دوست ندارم

 نمی تونم شاخه گل بیارم

 بین تو و اون روزها کلی فرقه

 تو آسمونت پر رعد و برقه

 نه مهربونی نه واسم می خندی

 هر دری رو من میزنم میبندی

 کو اون همه شعرای عاشغونه

 کی بود بهم می گفت سلام بهونه 

 نه صحبت از سلام بهونه ایی نیست

 پرنده اینجاست ولی دونه ایی نیست

 خواستی فقط صاحب یک قفس شی

 بری و با دیگری هم نفس شی

 خواستی بگی میشه تو دام بی افتم

 بعدش بگی دیدی بهت نگفتم

 از چشم من افتادی نازنینم

 دوستت ندارم دیگه تو رو ببینم

 منم میخوام اتمام حجت کنم

 خیال هر دومونو راحت کنم

 اگه دلت همین حالا بشکنه

 بهتراز آوارگی های منه

 من کسی رو میخوام که عاشق باشه

 اول و آخرش شقایق باشه

 من کسی رو میخوام که نیست مثل تو

 پشیمونم ، دوست ندارم برو

 جواب بدی ندی دیگه تمومه

 نمیدونم جواب واسه کدومه

 نامه هامو از بست جواب ندادی

 جواب بدی شاید بشه زیادی

 شاخ نباتم بشه واسته

 دل نمی دم ، دیگه به این رابطه

 اما یادت باشه که این آدمها

 کم نبودن پیشم ولیکن شما

 نیستید مثل اون روزهای طلایی

 کی گفته که سه بخش داره جدایی

 جدایی هر غمش هزار تا بخشه

 دل می سوزنه مثل آذرخش

 دیگه تموم شد اون همه غم و رنج

 وقت قرار و شوغ ساعت پنج

برو پیش هر کسی که دوست داری

 حق نداری اسم منو بیاری

دستمو بردم رو کتاب حافظ

 ولی محاله با تو دیگه هرگز

شاخ نباتم که بشه واسطه

دل نمیدم دیگه به این رابطه

 بخوای نخوای زود برو به سلامت

 خدا کنه بین ماها قضاوت

نوشته شده توسط سو تیام در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 15:44 | لینک ثابت |

این منم یه غریبه
این منم یه غریبه که تو غربت یه شهر غریب

فقط تنهاییه محرم راز همه تنهایی هام

نه چرا اشک چشام با من میمونن

تو برو عزیزم...

 

نوشته شده توسط سو تیام در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 15:32 | لینک ثابت |


وقتی تو زندگیت شکست خوردی میتونی گذشته رو فراموشش کنی دیروز رو فراموش کن دوباره زندگی کن یه بچه هیچ وقت نگران نیست آخه اون دیروزی نداشته ِ بچه شو  گذشته رو فراموشش کن همین الان خوش باش تو میتونی پرواز کنی
به اونا که هر شب و روز            سر راهمون نشستن               در عشقو عاشقی رو

به روی من و تو بستن            به ماها میگن جونیم                 قدر عشقو نمیدونیم

مثل پنبه و آتیشه                   نباید با هم بمونیم                   به اونا بگین بدونن

فکراشون همه سیاهه            کشتن مرغهای عاشق              به خدا خیلی گناهه

به اونا بگین بدونن                   اگه ما خیلی جوونیم                قدر عشقو خوب میدونیم

بذارین با هم بمونیم

اگه بخوای....
نوشته شده توسط سو تیام در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 15:26 | لینک ثابت |

من عاشق اسبم
نوشته شده توسط سو تیام در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 14:38 | لینک ثابت |


 

من زاده ی عشق هستم ، من زاده ی تنهایی

یک دم به مسیر عقل ، یک عمر به شیدایی

در وسوسه تشویش هر لحظه به سر بردم

هر لحظه از این عمر حسرت کش سودایی

مرداب دو چشمانت هر لحظه خرابم کرد

من غرق شوم آخر در وادی رسوایی


نوشته شده توسط سو تیام در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 14:35 | لینک ثابت |


تكیه به شونه هام نكن... من از تو افتاده ترم.... ما كه به هم نمیرسیم... بسه دیگه! بذار برم..... كی گفته بود به جرم عشق؟ یه عمری پرپرت كنم... یه گوشه ای كنج قفس... چادر غم سرت كنم.... من نه قلندر میشمو.... نه قهرمان قصه ها.... نه برده ء حلقه به گوش.... نه مثل اون فرشته ها... من عاشقم...همینو بس! غصه نداره...بی كسیم! قشنگیه قسمت ماست! كه ما به هم نمیرسیم

نوشته شده توسط سو تیام در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 10:39 | لینک ثابت |



در جلسه امتحان عشق

من مانده ام و يك برگه سفيد !

يك دنيا حرف نا گفتني

و يك بغل تنهايي و دلتنگي ...

درد دل من در اين كاغذ كوچك جا نمي شود !

در اين سكوت بغض آلود

قطره كوچكي هوس سرسر بازي مي كند !

و برگه سفيدم

عاشقانه قطره را به آغوش مي كشد !

عشق تو نوشتني نيست ...

در برگه ام ، كنار آن قطره

يك قلب كوچك مي كشم !

وقت تمام است .

برگه ها بالا ...

نوشته شده توسط سو تیام در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 11:54 | لینک ثابت |


بيا تا ليلي و مجنون شويم ، افسانه اش با من

بيا با من به شهر عشق روكن ، خانه اش با من

بيا تا سر به روي شانه هم راز دل گوييم

اگر مويت چه روزم شد پريشان ، شانه اش با من

سلام اي غم ، سلام اي آشناي مهربان دل

پر پرواز واكن چون پرستو ، لانه اش با من

مگو ديوانه كو ، زنجير گيسورا ز هم واكن

دل ديوانه ، ديوانه ، ديوانه اش با من

در اين دنياي وانفسا حسرتزاي بي قردا

خدايا عاشقان را غم مده ، شكرانه اش با من

مگو ديگر سمندر در دل آتش نمي سوزد

تو گرمم كن به افسون ، گرمي افسانه اش با من

چه بشكن بشكني دارد ، فلك در كار سر مستان

تو پيمان بشكني ، نشكستن پيمانه اش با من

 

نوشته شده توسط سو تیام در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 11:52 | لینک ثابت |

دکتر علی شریعتی
وقتي كبوتري شروع به معاشرت با كلاغها مي كند پرهايش سفيد مي ماند، ولي قلبش سياه ميشود. دوست داشتن كسي كه لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است ( دكتر علي شريعتي)

دل هاي بزرگ و احساس هاي بلند، عشق هاي زيبا و پرشكوه مي آفرينند ( دكتر علي شريعتي )

اما چه رنجي است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن و چه بدبختي آزاردهنده اي است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كوير است ( دكتر علي شريعتي )

اكنون تو با مرگ رفته اي و من اينجا تنها به اين اميد دم ميزنم كه با هر نفس گامي به تو نزديك تر ميشوم . اين زندگي من است (دكتر علي شريعتي)

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم (دكتر علي شريعتي)

به سه چيز تکيه نکن ، غرور، دروغ و عشق.آدم با غرور مي تازد،با دروغ مي بازد و با عشق مي ميرد (دكتر علي شريعتي)

نوشته شده توسط سو تیام در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 11:45 | لینک ثابت |

خدایا
نوشته شده توسط سو تیام در پنجشنبه نهم اسفند 1386 ساعت 11:41 | لینک ثابت |

دوست دارم
نوشته شده توسط سو تیام در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 15:57 | لینک ثابت |


   می دونم كه عاقبت می ری يه روز  

   بـــــــا همـــون قايقـــی كــــه تــو رو آورد  

   رو همــــون مـــــــوج بــلنــــد ســـــــركشــی  

   كـــــــه يـــــــه روز اومـــــــد تـــو رو بـــه مـن سپرد  

   می دونـــم كـــــه آخـــــرش پـــس ميـــــاره تنهاييمــــو  

   اون نسيمــــــی كـــــه تـــــو رو آورد و بــــی كسيمــــــو برد  

   دوبــــاره زنـــده می شــه جــــون مــــی گيــــره توی دلــــم  

   سايــــــۀ حسرتـــی كـــه زيـــر قــــدم های تــــو مُـــرد  

   حــــالا شــب خوابتو ديدن واسه مــن يـــه عـادتـه  

   تــو شبِ چشمای تو گـــم شدنـــم غنيمتـه  

   دوســـت دارم تكيــه كنــــم بهـت ولــی  

   شونه های مردونت زيرسرم امانته

نوشته شده توسط سو تیام در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 15:56 | لینک ثابت |

چه خوشگلی
نوشته شده توسط سو تیام در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 15:55 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط سو تیام در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 15:54 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط سو تیام در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 15:52 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط سو تیام در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 15:50 | لینک ثابت |


حالمان بد نیست غم کم می‌خوریم
       کم که نه! هر روز کم کم می‌خوریم
          آب می‌خواهم، سرابم می‌دهند
                 عشق می‌ورزم عذابم می‌دهند
                          خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
                                 از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
                                           خنجری بر قلب بیمارم زدند
                                                     بی گناهی بودم و دارم زدند


 دشنه‌ای نامرد بر پشتم نشست
       از غم نامردمی پشتم شکست
              سنگ را بستند و سگ آزاد شد
             یک شبه بیداد آمد، داد شد
                      عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
                            تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
                                 عشق اگر اینست مرتد می شوم
                                        خوب اگر اینست من بد می شوم   

          بس کن ای دل نابسامانی بس است
    کافرم دیگر مسلمانی بس است
     در میان خلق سردرگم شدم
   عاقبت آلوده مردم شدم
                      بعد ازاین با بی‌کسی خو می کنم
                           هر چه در دل داشتم رو می کنم
                          نیستم از مردم خجر بدست
                                    بت پرستم بت پرستم بت پرست


 بت پرستم، بت پرستی کار ماست
     چشم مستی تحفه ی بازار ماست
     درد می بارد چو لب تر می کنم
            طالعم شوم است باور می کنم
               من که با دریا تلاطم کرده ام
                  راه دریا را چرا گم کرده ام
                           قفل غم بر درب سلولم مزن!
                                   من خودم خوش‌باورم گولم مزن!


من نمی گویم که خاموشم مکن
 من نمی گویم فراموشم مکن
        من نمی گویم که با من یار باش
           من نمی گویم مرا غم خوار باش
                   من نمی گویم؛ دگر گفتن بس است
                   گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
                  روزگارت باد شیرین! شاد باش
                                     دست کم یک شب تو هم فرهاد باش


آه! در شهر شما یاری نبود
    قصه هایم را خریداری نبود!!!
        وای! رسم شهرتان بیداد بود
          شهرتان از خون ما آباد بود
                  از درو دیوارتان خون می چکد
                           خون من،فرهاد،مجنون می چکد
                              خسته ام از قصه های شومتان
                                 خسته از همدردی مسمومتان


اینهمه خنجر دل کس خون نشد
       این همه لیلی، کسی مجنون نشد
    آسمان خالی شد از فریادتان
      بیستون در حسرت فرهادتان
          کوه کندن گر نباشد پیشه ام
           بویی از فرهاد دارد تیشه ام
                   عشق از من دورو پایم لنگ بود
                        قیمتش بسیار و دستم تنگ بود


گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
   تیشه گر افتاد دستم بسته بود
       هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
      فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
              هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه!
              هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!
                       هیچ کس اشکی برای ما نریخت
                          هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست
  حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
   گاه بر حافظ تفأل می زنم
     حافظ دیوانه فالم را گرفت
               
یک غزل آمد که حالم را گرفت:

              "ما زیاران چشم یاری داشتیم
                           خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

نوشته شده توسط سو تیام در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 15:48 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط سو تیام در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 15:45 | لینک ثابت |


شكسپير ميگه: خيانت تنها اين نيست كه شب را با ديگري بگذراني ... خيانت ميتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خيانت تنها اين نيست كه دستت را در خفا در دست ديگري بگذاري ... خيانت ميتواند جاري كردن اشك بر ديدگان معصومي باش
نوشته شده توسط سو تیام در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 15:41 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط سو تیام در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 15:39 | لینک ثابت |


نوشته شده توسط سو تیام در چهارشنبه هشتم اسفند 1386 ساعت 11:50 | لینک ثابت |